Sunday, May 29, 2011

Nasrin Sotoudeh's Letter to Her Husband Khandan: "I Object to these Sentences, With or Without a License to Practice the Law"

May 29th, 2011 - Feminist School: At the request of the judicial authorities, Nasrin Sotoudeh was summoned from Evin prison today May 29th, 2011 to attend a court hearing at the Iranian Bar Association concerning the revocation of her license to practice the law. According to reports received by the Feminist School, however, her court hearing was rescheduled.

While awaiting her court hearing, Sotoudeh wrote a letter to her husband Reza Khandan. The content of Sotoudeh's letter is as follows:

My dear Reza,

Much has been said about the loneliness associated with prison. I want to share prison life with you, for it somehow takes you off guard.  Can you imagine the environment that the new generation has created in prison? The same surprising environment that currently exists outside prison is also pervasive within these prison walls, creating a new form of existence both within our society and behind bars. This existence is at times happy and upbeat, at times calm and demure, at times watchful and analytical, but always tolerant and willing to compromise; a tolerance that will eventually lead us to achieve our goals.  You know better than anyone that much like running water that over time creates fissures in rocks, it is our tolerance and flexibility that will be eventually remove the obstacles from our paths.

My dear Reza, everyone ponders about their freedom while in prison. Although my freedom is also important to me, it is not more important than the justice that has been ignored and denied. Like many other prisoners, I too dream of going on a trip with my family, or to walk freely under the rain, to gaze upon the trees in the alley, or to spend the afternoon with my kids in a park.  Do you remember by the way, the joy with which the three of us greeted you every afternoon when you came home from work?  We were a happy family and despite the threats by my interrogator during that first interrogation session when he threatened to obliterate me and my husband from the face of this earth, we remain happy; for my interrogator did not realize that happiness lies within an individuals heart. It goes without saying that I would like to have all these things and that they are all important to me, but nothing is more important than those hundreds of years of sentences that were rendered to my clients and other freedom seeking individuals, accused of crimes they had not committed. Though I had the privilege of representing only a few, I will continue to object to their unjust sentences regardless of whether or not I have a license to practice the law.

They are holding a trial in order to revoke my license to practice the law; a license that I always tried to use with honor. Even if my license is taken from me by a government some day, they cannot strip me of my honor; and that is all I need.

My beloved Reza, as long as such unjust sentences exist and the Revolutionary Court continues to render such shocking rulings, with or our without a license to practice the law, I will continue to object these sentences, for one does not need a license in order to object to unjust sentences.  Tell them they can revoke my license if they wish to do so, but don't strip me of my right to justice.  

Evin Prison
Ward for Female Political Prisoners
May 2011 [Khordad 1390]

Source: Feminist School

نامه نسرین ستوده به همسرش در آستانه ابطال پروانه وکالت: من بي‌پروانه‌ي وكالت يا با پروانه، به اين احكام

مدرسه فمینیستی:  امروز 8 خردادماه 1389 نسرین ستوده با توجه به درخواست مراجع قضايي مبني بر تعليق پروانه وکالت اش، از زندان اوین  به محل دادگاه انتظامي کانون وکلا اعزام شد( سایت زنان ایران). اما بنا به گزارش های رسیده به مدرسه فمینیستی، امروز دادگاه وی تجدید و به وقت دیگری موکول شد. نسرین ستوده در آستانه برگزاری این دادگاه دل نوشته ای برای همسر خود ، رضا خندان به نگارش درآورده است که در زیر متن کامل آن را می خوانید:

رضاي عزيزم !

مي‌گويند زندان است و دلتنگي‌هايش، مي‌خواهم برايت بگويم زندان است و غافلگيري‌هايش. نمي‌تواني تصور كني نسل جديد چه فضاي جديدي را در زندان ايجاد كرده است؟ همان فضاي غافلگير كننده‌اي كه در بيرون است، در رگ‌هاي زندان جريان دارد و اين، حيات جديدي را به جامعه و زندان مي‌بخشد! اين زندگي گاه شاد است و سرحال، گاه آرام و سر به زير گاه نظاره‌گر و تحليل‌گر، اما در همه حال متحمل و اهل مدارا، و تحمل همان است كه آنها را به هدف مي‌رساند. زيرا تو خودت بهتر مي‌داني كه آنچه مي‌تواند سنگ را شكاف دهد و سختي‌ها را از جلوي راه بردارد انعطاف و تحمل آب است.

عزيزم !

هركس در زندان به آزادي‌اش فكر مي‌كند. من هم آزادي‌ام برايم مهم است. اما مهم‌تر از آن عدالتي است كه ناديده گرفته مي‌شود. معلوم است كه رويايم مثل هر زنداني يك مسافرت رفتن با خانواده است يا قدم زدن آزادانه در زير باران بهاري، نگاهي به درخت كوچه يا با بچه‌ها يك عصر را در پارك گذراندن. راستي يادت هست چگونه وقتي عصرها به خانه مي‌آمدي هر سه با شادماني به استقبالت مي‌آمديم؟ ما خانواده خوشبختي بوديم ولي برخلاف تهديد بازجويم كه در اولين جلسه‌ي بازجويي گفت تو و شوهرت را از حيّز انتفاع ساقط مي‌كنم، هنوز هم خوشبختيم، زيرا نمي‌دانم چرا آقاي بازجو نمي‌دانست خوشبختي در دل آدمي وجود دارد. همه‌ي اينها را دوست دارم. معلوم است كه همه‌ي اينها برايم مهم است. اما مهم‌تر از آن صدها سال حبسي است كه براي موكلانم و ديگر آزاديخواهان به جرم ناكرده صادر شده است تعدادي از آنها و فقط بعضي از آنها موكلم بوده‌اند و چه پروانه‌ي وكالت داشته باشم يا نداشته باشم به احكام ناعادلانه‌ي آنها معترضم.

مي‌خواهند دادگاهي برپا كنند تا پروانه‌ي وكالتم را ابطال كنند. البته پروانه‌ي وكالتي دارم كه سعي كرده بودم ضميمه‌ي شرافتم باشد. اگر روزي پروانه‌ي وكالت را حكومتي از من بگيرد، شرافتم را كه با هيچ حكمي نمي‌تواند بگيرد. همان مرا بس.

تا زماني كه اين احكام غير عادلانه به حيات خود ادامه مي‌دهد و تا زماني كه دادگاه انقلاب به صدور احكام اعجاب انگيز خويش ادامه مي‌دهد، عزيزم، من بي‌پروانه‌ي وكالت يا با پروانه، به اين احكام معترضم.اعتراض به احكام ناعادلانه نياز به پروانه‌ي وكالت ندارد. به آنها بگو پروانه‌ام را از من بگيريد، عدالت را نه؟

بند زنان زنداني سياسي

No comments:

Post a Comment